X
تبلیغات
EauDeCologne


EauDeCologne

چه دوری عزیز دلم.اشک نمی ریزم از دوری ات.اشک به چشم های من نمی آید،زشت می شوم با اشک

مهربان رفیقی داریم، ایشان هرگاه زبانمان لال  احدی از حوادث غیرمترقبه ی به وقوع پیوسته برای خویش یا سایر وابستگان و آشنایانش صحبتی به میان می آورد آسمان را به زمین می دوزد و آنقدر در مورد روش هایی که آن فرد یا بعضا افراد در موقعیت پیش آمده می توانست به کار ببندد داد سخن میراند که کار را به دعوا می کشاند. باری چند صباحی بود که از ایشان خبری در دست نداشتیم و گمان می بردیم ایشان نیز به خیل متاهلان پیوسته اند که یادی از ما نمی کنند اما به مناسبت سالروز میلاد وی دل به دریا زده و پیامی انباشته از بوسه و آغوش گرم و آرزوهای طولانی برای وی فرستادیم که با تماس فوری -تقریبا سی صدم ثانیه پس از دریافت پیغام ارسال شد- او مواجه گشتیم و در حالی که سینه ی مان را صاف می کردیم دگمه ی سبز رنگ لعنت شده را فشردیم و فریاد و فغان و آه و اشکی بود از آن سوی تلفن بر سرمان باریدن گرفت. ما که قیافه مان شبیه وقتی شده بود که به یکی از دوستان ایراد می گرفتیم این عکسی گورخری که تو می بینی و می گویی گوزن است همان زرافه است دهان مان باز و یک پلکمان می پرید و از آن جایی که پروردگار عزوجل گویا سیستم واکنش سریع مان را از پیکان جوانان دوهزار سال قبل از خلق دنیا کش رفته و درون ما کارگذاشته کلا چنین بخش کارآمدی در وجود خود نداریم و حداقل سه دقیقه طول می کشد تا خودمان را جمع و جور کنیم و به فکر راه چاره بیافتیم. پس از بالا آوردن- بس که بریده بریده و جویده کلمات را بر زبان آوردیم- سوالاتمان دریافتیم که گویا وی توسط یک تاکسی نما(!) ربوده شده و اکنون در مکانی دور افتاده رها شده است و پیام ما همزمان با پرت شدن وی از ماشین همراه بوده است. این جانب به معیت دوست دیگری در پی یافتن او به مکان یاد شده رفتیم و دریافتیم که ماجرا از این قرار بوده است که دوست خانمان به دنبال یافتن آژانس چندین متر از جاده ی اصلی منحرف گشته و ناگهان با مردی سی و اندی ساله مواجه می گردند که بیش تر شبیه کسانی بودند که آدم در شب عاشورا در صف زنجیرزنان می بیند تا آدم ربا! ایشان هم که برای بازگشت به منزل تاخیر زیادی داشتند با دلی به بزرگی دریا( والا) سوار بر مرکب مرد گشته و تا چند دقیقه احساس آرامش می کند که وه بر این اقبال بلندم که با پیشنهاد مشکوک آقای راننده که آبجی عقب ناراحت هستید تشریف بیاورید جلو در خدمت باشیم مواجه می شود که متاسفانه خود بنده نیز چندین بار شاهد آن بوده ام و برای خانم ها جملات غریبی نیست. دوست خان که دلش تازه گرم شده بود که چندین دقیقه دیگر در منزل خواهد بود این پیشنهاد را نادیده گرفت و به نگاهی طعنه آمیز اکتفا نمود. نرینه ی مذکور نیز ناگهان نقاب آرامش و لطافت را از چهره برداشته و با فریادی خشم آلود خواسته اش را تکرار نمود و دوست ما که ترس کم کم در وجودش رخنه می کرد با بغض، مخالفت نموده و درخواست توقف مرکب را می نماید که با خنده ی وی مواجه گشته و تازه می فهمد گرفتار شده است. درهای ماشین قفل شده اند و دختر داستان ماجرای هوای گرم و پراید تاکسی و کولر روشن که کاملا با هم متناقض است(!) را دریافته و با التماس درخواست توقف را تکرار می کند. نرینه نیز اعلام می دارد که اگر با تمام قوا فریاد بزند او را رها خواهد کرد و دخترک نیز تسلیم شده و در حالی که از ترس می لرزید با تمام قدرت داد کشید. نکته ی ظریفی که در میان صحبت های رفیق جان توجه این جانب را به خود جلب نمود این موضوع بود که ماشین های اطراف کوچکترین توجهی به وی ننموده اند و این درحالی است که در حالت عادی از هر ده خودرو هرگاه دو خودرو از نزدیکی یکدیگر رد می شوند بی شک نگاهی هرچند کوتاه و بی اختیار به یکدیگر می اندازند. نرینه که گویا به خوبی از بی توجهی سایرین مطلع بوده است پیوسته به وی یادآور میشده که کسی به تو توجهی نمی کند بلندتر فریاد بزن که بسی جای تاسف دارد... . دوست عزیز ما نیز از با سکوت از وی اطاعت کرد و برعکس پیشنهاداتی که با دیگران ارائه میداد خود کوچکترین واکنشی نشان نداده وحتی موفق به یادداشت شماره ی پلاک خوردرو نیز نگشت.

+ از همه ی این ها گذشته اکنون که چند روزی از این ماجرا گذشته و دوست مان توانسته این رویداد را به خود بقبولاند هر بار به صورت زنده این ها را تکرار نموده و شروع به فریاد زدن می کند.لازم به ذکر است که دوست خان صدایی بسیار بسیار دو رگه و گرفته دارند و وقتی فریاد می زنند آدمی به یاد جفت گیری وحوش می افتد و نود و نه درصد موهایش خبردار می ایستند. دیروز بین دوستان مطرح شد که شاید اصلا به خاطر همین صداهای دل انگیز بوده که دست از سر وی برداشته و بعضا پیشنهاد داده شد به بخش حوادث بیمارستان های اطراف مراجعه نموده و جویای شخصی شوند که به علت پارگی پرده ی هر دو گوش و خونریزی داخلی بدان جا مراجعه نموده است!


+به معیت خواهر شادِ شادِ شاد جان در خودروی وی نشسته بودیم که دو عدد خانم با یک عدد خودروی سمند ازکنار ما رد شهد و بعد از چند دقیقه کنار مرکب جان ما کشیده و چیزی زمزمه کرد که ما متوجه نشدیم. خانم راننده که متوجه شد دوباره تکرار نمود جیگرتو بخورم البته ایشان ذکر نکردند که منظورشان جگر اینجانب است یا خواهر شاد خان بنایراین این جانب نمی توانم اکنون به طور قطع برای شما عزیزان شفاف سازی نمایم.باری ایشان حدود هفت دقیقه همراه خانم دیگری که پنجاه سال سن داشته و لبخند ژکوند بر لب داشت و گویا بسیار گرسنه هم بودند ما را سایه به سایه تعقیب نمودند و سرانجام به گمانم هنگامی که متوجه شدند ما خوراکی حمل نمی کنیم دست از سرمان برداشتند! بار الها!



نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1392ساعت توسط | |

دوستان و عزیزان تهران دیده! بنده یک سفر فیفتی فیفتی مجردی به شهر زیبای شما در پیش دارم. لطفا اگر نظر خاصی در مورد مکان هایی که یک عدد خانم تنها قادر به بازدیدشان می باشد دارید ما را نیز بی بهره نگذارید! در برنامه ی خودمان که خیابان انقلاب و کنسرت رضا جان یزدانی و پارک ارم را در نظر داریم.سفر یک هفته ای می باشد.

با تشکر


نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1392ساعت توسط | |

 دوستان گرامی ان شاالله که ایام همانند ما به کام تان باشد و شادی و خوشی آن چنان با شما عیاق شده باشند که از سر و کولتان بالا رفته و بعضا اردنگی نثارتان نمایند! باری این روزها به عنوان اولین تابستان دوست داشتنی ما در  دهه ی نود درتاریخ نامگذاری شد. 

جهت انجام پاره ای فعالیت های تابستانی با مشورت دوستان و آشنایان و ریش سفید خاندان(!) تصمیم بر این نهادیم که به یادگیری شنا پرداخته و به قول یک کلیشه ی معروف قورباغه را دم حجله سر ببریم و بپزیم بدهیم خانواده ی شوهر بخورند که بالاخره کوه به کوه نمی رسد ولی چیزی که عوض دارد گله ندارد. به معیت یک نفر از دوستان و یک خانم متقاضیِ دیگر بار اول به ملاقات سرکار علیه خانمِ مربی رفتیم و هر یک به انجام حرکات موزون اسلامی که در شان یک زن مسلمان بود پرداخته و ایشان را به حیرت واداشتیم. صد البته ایشان بی درنگ مارا به قسمت بیست و پنج سانتیمتر عمق استخر منتقل نموده و یحتمل اگر در توانشان بود یک فروند قایق نجات هم در محدوده ی حضور ما اسکان می دادند. از قضا خانم متقاضیِ دیگر رفیق گرمابه و گلستان مربی خانمان بودند و در نتیجه هیچ گونه فرصتی را جهت صحبت کردن از خاطرات دوران کودکی از دست نمیدادند و این قضیه تا بدان جا ادامه یافت که دوستمان پا را از گلیم خویش درازتر کرده و وارد عمق دو متر شدند و دیگر کار را از ایزلامیک موومنتس* به سالسا رسانده بودند. در همان حال که ما اختیار از کف داده و با زبان اشاره و چشمان ورقلمبیده سعی می کردیم مربی خان را از شدت و حدت رقص رفیق مان مطلع سازیم ایشان تنها برای چند ثانیه رو به دوست خانمان نموده و فرمودند صدآفرین به شجاعت و کوشایی شما،بسیار عالیست و سپس روبرگرداندند. خلاصه که دوستمان در چند قدمی اخذ درجه ی مربی گری رقص بودند که در نهایت یک شیر حلال خورده ای به بالینشان آمد و مانع وصل ایشان به لقاءالله گردید. بدین ترتیب دفتر یادگیری شنای مان در همان ساعت بسته شد.


ما یک شوهر خواهر داریم، شاه ندارد! شجاعتی دارد،دُن کیشوت ندارد! شوهر خواهر جانمان از عنفوان جوانی در یکی از شهرهای استان خراسان پرورش یافته اند و بدین سان آب و دریا و قایق و کشتی همانند مردمان شمال به هیچ عنوان سبب طیب خاطر ایشان نمی باشد و لاغیر. باری چندین سال پیش بود که نخستین بار موفق به زیارت ایشان شدیم و در صدد برآمدیم که تمامی هم و غم مان را جهت مسرور نمودن این تازه داماد خاندان به کار بریم. از آن جایی که در خواستگاری های ایرانی هیچ گونه صحبتی راجع به جزئیات بی اهمیت(!) همچون ترس های عمیق در وجود طرفین و مواردی از این قبیل نمی گردد، ما هیچ گونه اطلاعی از فوبی های طفلکِ تازه دامادمان نداشتیم و به دلیل ذوق و شوق مضاعف از تک دختر شدنمان همواره در پی شاد نمودن روح و روان وی بودیم. بنابراین اولین پیشنهادی که به ذهنمان رسید قایق سواری بود که موجب گشت ما از آن روز به بعد از طرف داماد جان با لقب دختره ی بد پیشنهاد خوانده شویم. القصه که ما و تازه عروس و داماد و پسرخاله جان سوار قایق موتوری به نام تایتانیک(!) شدیم. داماد هم که سعی در حفظ وجنات خود داشتند از گفتن حقیقت خودداری نموده و ما را در هچل انداختند. خلاصه ما سوار شده و در حال گشت و گذار بودیم، اینجانب که برای هرگونه عملیات ژانگولری سرقفلی می دهیم از ملوان زبل خواستیم که بر سرعت خود افزوده و در نتیجه بر حظ ما بیافزایند و فریاد زنان میزان شادی خود را به گوش جهانیان می رساندیم و دهانمان باز و آب از چک و چانه ی مان روان و چشمانمان وق زده و کارمان به کل کشیدن رسیده بود و به گونه ای از خود بی خود گردیده بودیم که یک لحظه به خود آمدیم و یک حس غریبی به ما می گفت یک چیزی در پایمان فرو می رود. به دنبال این حس(!) نگاهی بر پای مان انداختیم و چیزی دیدیم که مسلمان نشنود کافر نبیند. پنج انگشت داماد به معیت ناخن هایشان چیزی حدود چهار سانتیمتر در گوشت ران اینجانب فرو رفته و همین که در اعتراض روی مان را به سمت ایشان نمودیم دیدیم یا سیدالشهدا!دندان هایشان به هم قفل شده و چشم های شان لوچ شده و تند تند نفس می کشیدند و در کل از وجناتشان اینطور بر می آمد که در حال سکته کردن می باشند از طرفی خواهر خان بازوی ایشان را گرفته و با تمام قدرت(!) می خندند! در حال تجزیه تحلیل این وقایع و یافتن راه حل در ذهنمان بودیم که ناگهان پسرخاله مان فریادی از سر ترس و بذله گویی کشیدند که ای وای تایتانیک مان سوراخ شد! و ما با چشمان جیرت زده ی خویش دیدیم که ملوان زبل مشغول خالی کردن آب درون قایق با سطل شد! در همان نقطه ی زمانی بود که ما دور کلیه ی خوشی های دوران تک دختر شدنمان را خط کشیدیم چراکه با این پیشنهاد با دستان چلاق شده ی خود، طلاق خواهرمان را از دامادِ تازه اش گرفته بودیم! همه ی این حوادث به کنار داماد جان همین که اندکی حالش- با کمک چکیده های آبدار خواهر خان- جا آمد شروع به داد و بیداد کردن نمود و پیاپی می گفت اتومبیلم را چه کسی خواهد برد؟ و در جواب خنده ی بنده یک سقلمه ی جانانه نثار این جانب نمود که بعدها به بهانه ی عصبی و بی اراده بودنِ ضربه رفع و رجوع شد! خلاصه ما آن روز صحیح و سالم به منزل رسیدیم ولی روزگار نقشه های پلید جدیدی برای داماد جان در چنته داشت. 

ما که از ترس ایشان از آب مطلع گردیده بودیم فردای آن روز ایشان را برای بازدید از بام شهرمان و همچنین تلکابین همراه خود بردیم و این بار پسرخاله جان را نیز به همراه بردیم. چشمتان روز بد نبیند این بار دو عدد فوبیک به همراه داشتیم و خود خبر نداشتیم! داماد که گویی از وقایع روز قبل درس نگرفته بودند همچنان ما را از ترس ارتفاع شان بی خبر گذاشتند. باری تلکابین به نیمه های مسیر رسیده بود که دیدیم پسرخاله جان  چهارزانو کف تلکابین نشسته و چهار قُل می خواند و داماد خان عاری از هرگونه علائم حیاتی هستند، اینجانب که اندکی متوجه درجه ی اغراق ایشان شده بودم در حالی که از شدت خنده کبود شدم گفتم خواهر خان بدو زود باش نفس مصنوعی، دامادم از دست رفت و از آن طرف به پسرخاله جان که روی دوزانو بلند شده و از آن بالا به دنبال اتومبیل خود(!) می گشت اشاره کردم بسم الله! خب باقی حوادث بالای هجده سال و از حوصله ی جمع خارج است!!!

تا دیداری دیگر خدا یار و نگهدارتان

*Islamic movements یا همان رقص خودمان


نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1392ساعت توسط | |

http://undermyskin.persianblog.ir/post/308/

نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1392ساعت توسط | |

عرضم به حضورتان که به همراهِ شادِ شادِ شاد جان جهت خلقِ حماسه ی سیاسی، حماسه ی اقتصادی را بر و بچه های دیگر خودشان خلق می کنند نیازی به ما نیست، برای رای دادن به یکی از پایگاه های نزدیک محل سکونت خویش مراجعه نموده بودیم تا به قول دوستان این انگشتمان را بکنیم در چشم دشمن ایشاله کَ کور بیشَه و بعضا به قول آن یکی دوست باسوادترمان با یک بند انگشتمان حماسه بیافر-اینیم( با مقادیری قر و غمزه و بچه به بغل خوانده شود) و...بقیه اش در یوتیوب، این ابزار از بین بردن اتحاد ما مسلمانان و این بنیاد برادندازِ خانمان سوز و بهم دوزِ اجنبیان موجود می باشد. باری، در صفی چند هزار میلیارد میلیون و صد و ده بیست نفره!!! در انتظار بودیم تا شاید چندین هفته ی دیگر نوبتمان شد و توانستیم در این دموکراسی الهی نقشی پررنگ بیافرینیم تا مشتی باشد بر دهانِ همان آمریکایی که با شرکت در این انتخابات چشمش را نیز کور نموده بودیم! بعد گویا دلِ نازکِ مسلمانان لرزید، اشکی بر دیدگانشان روان گشت و گوشه ی لبی از ایشان لرزید... ایشان که همانا با هرگونه خشونتی مخالف بوده و به هیچ وجه راضی نیستند در دلِ کسی آبی تکان بخورد، گویا با خود اندیشیده اند که این آمریکای طفلک چشمی برای دیدن ندارد و صلاح نیست به دهان نابینایی مشت زنیم و خداوند بر اعمالِ ما ناظر است. بنایراین بر انتظار ما خطِ بطلانی کشیده و فرمودند خانم جان بیا این هم شناسنامه ات بعلاوه ی دو عدد مهر تزئینی. جالب اینجاست ما که چند دقیقه ی پیش نیز که برای انگشت زدن رفته بودیم ملاحظه فرمودیم یک آقایی با سیبیلی قجری نامش عطراست و  دو عدد شناسنامه دارد و به ما گفته اند دیگر نیازی به انگشت زدن ندارید،ضمنا شناسنامه تان مفقود شده است! تا همان لحظه نیز روز بسیار عالی ای داشتیم به خصوص آن قسمتش که شادِ شادِ شاد خان حاضر نشده بود وارد پایگاه شود و ما به تنهایی داخل شده و یک تنه با همه ی این مشکلات رو به رو گشته و با زور شناسنامه مان را از چنگال آن عطرای دیگر بیرون کشیدیم و در اختیار عزیزان دلسوزِ مسوول نهاده بودیم. صبر و شکیبایی نیز حدی دارد و ما که شکیبایی دانِ خود را در آستانه ی انفجار می دیدیم رو به آقای مسوول نموده و گفتیم:

-آقای عزیز بنده که رای نداده ام، این مهر به چه معناست؟ 

- دستور است، برای همه می زنند!

-[ما با چشمان گشاد شده] یعنی چه!من فقط برای ریاست جمهوری رای داده ام!

-دستور است!در لحظه ی ورود اعلام کرده ایم!

-بلی ولی اشاره ای به این مهرهای تزیینی نشده بود. گفتید انتخابات شورا نداریم!ما هم نمی خواستیم!

-دســــــــتــــــــور است!!!

-پس مسوولیتش را قبول ندارید! چه کسی جواب گو خواهد بود!

-بروید وزارت کشور شکایت کنید

-پس این کارت که به گردنتان آویزان است کارت صدآفرین است؟ مهرهایتان که چنین حکمی دارد.

-مودب باشید اولا...

خانمی که مهرها را وارد می کرد با صدایی آرام که گمان می کرد فقط خودش می شنود گفت: رای داده ای برو دیگر!

من گفتم:

-از ادب صحبت نکنید که همکارتان خود سرمنشا ادب است، بروم که با خیال راحت...

دیدم بحث بی فایده است و پاسخ یکی ست. قصد خروج از در را داشتم که مردک مثلا مسوول که به هیچ وجه گمان نمی کرد کسی اینگونه مورد انتقاد قرارش دهد گفت: "خانم شما لطفا نیا رای نده که غر هم نزنی."           خواستم برگردم و او را مورد عنایت بیشتر ِ خود قرار دهم که مامور پلیس جوانم آمد و مرا به گوشه ای هدایت کرد و گفت و گفت و گفت. و چقدر می فهمید. و چقدر نمی توانست. و نتوانستن درد است.گفته هایش را همه ی ما می دانیم. همه ی آن ها نیز و چه کنم که مجالی نیست از برای گفتن حقایقی چند از جامعه ای که زیستن در آن تنها عادت است ولاغیر.




نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1392ساعت توسط | |

-دوستان،یاران،عزیزان:

بنده که خود را از امکان تحصیل در مقطع تکمیلی محروم کرده بودم، در سال حماسه ی سیاسی و حماسه ی اقتصادی، تصمیم خویش را بر این نهادم  تا حماسه ای تحصیلی برپا نموده و چشم دانشگاه و دانشگاهیان سرتاسر این جهان بی کران را با اجازه تان "کور" نمایم! چنین شد تا بنده با گذشت دو سال هم چنان پرو پرو در تخم چشمان این هیولای ابرقدرت خیره شده و در جهت بازپس گیری سهمیه ی تحصیل رایگان در آپولونیا کالج و کشورهای اروپایی آینده ی خود را رقم بزنم ...!( با عرض پوزش نویسنده در همین لحظه دچار اپیدمی گره خوردگی نرون های مغزی گشت!) 

داشتم خدمدتان  عرض می کردم، تا به کمک امکانات بی حد و حصر(!) تحصیلات رایگان در دانشگاه های دولتی با ظرفیت های باورنکردنی که این اجازه را در اختیار کلیه ی داوطلبین این مرز و بوم می گذارد تا بدون هیچ گونه بیگاری و زیرِ سرم رفتنی- بر عکس این چینی های بی نوا و بی امکانات- رشته و شهر مورد علاقه  خود را فقط! انتخاب کنند. علی ای حال خواستم خدمت آن دسته از دوستانی که  قصد دارند در کنکور سال جاری در رشته ی زبان انگلیسی شاخه ی مترجمی شرکت نمایند عرض کنم که همانا فکر رتبه ی اول شدن را از سر خود بیرون نمایید تا در یوم الحساب که کارنامه های کنکور را به دستانتان دادند ناچار به دریافت آن با دست چپ مبارک خود نباشید! و من الله التوفیق!*

 

 + هفته ی گذشته پس از بازگشت به موطن شهیدپرور خود عروس گیلان، خواهر خان چند تن از رفقای گرمابه و گلستان این جانب را که هنوز فرصتِ از پشت خنجر زدن به ما را به حول و قوه ی الهی نداشته اند، به یک گاردن پارتی- به قول اجنبی ها- دعوت نموده و بنابراین ما را حظی فراوان نائل فرمودند. بنابر یک سری دلایل مربوط به بانوان -برادرها لطف کنند طی سی ثانیه بعد از خواندن متن خودداری نمایند- مهمانی به هفته ی آینده موکول گشت. در این میان ما دوستی داریم که همانا از سیزده سالگی یار و همدم ما بوده است! متاسفانه یا خوش بختانه ایشان زیاد عادت به استفاده از بهره ی هوشی خود نداشته و  جزو پیروان فرقه ی "آک گرفته ایم، آکبند تحویل می دهیم" می باشند. عرض کردم خوشبختانه، از این لحاظ که استفاده نکردن از این نعمت باعث شده است تا ایشان به طرز بی قید و شرطی مورد علاقه ی همگان باشند! باری پس از اعلان این خبر از سوی سه تن* از شرکت کنندگان و تایید تاریخ جدید از سوی همگان، ایشان با یکی دیگر از دوستان تماس حاصل نموده و فرمودند:

- ببینم مگه  سه شنبه برنامه ی خاصی(!) داشتیم؟

- چی؟چطور مگه؟

- پس چرا باید مهمانی به این دلیل به روز دیگر موکول بشه،مگه چه ایرادی داره؟ مگه چیکار(!!!) می خواستین بکنین؟ (ترس در صدایش موج میزند)

-عزیزم خل بازی در نیار.اصلا نمی فهمم چی میگی! برنامه ی چی؟

-خب بریم مهمونی رو حال کنیم دیگه! مگه می خوایم چیکار کنیم(طفلک رویش هم نمیشود اصل قضیه را بگوید)

- یا سیدالشهدا! این چه حرفیه! می خواستیم بریم تو استخر دیوانه

-آهان! گفتم شاید خبریه!

دوستِ من:      

 گوشی تلفن:

مخترع تلفن

خالق دوست دیگرم: 

دوست دیگرم: 

این جانب پس از شنیدن این قضیه در حال مطالعه برای کنکور  : 


انسان بالاخره از محیط خود تاثیر می پذیرد دیگر!

* نفر واحد شمارش شتر می باشد! مهشید جانمان فرموده اند!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392ساعت توسط | |

نوشتنم نمی آید

یعنی می آید

اما پدرسوخته سیاسی اش می آید

شادِ شادِ شاد بیوه می شود 

این بار دلم نمی آید

نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1392ساعت توسط | |

دو روز قبل که به اهتمام مادر خان جانِ مان از گیلان قدم بر چشمان خاندان همسر گذاشته و به شهر محل سکونتشان آمدیم، بنده بنا به عادت مازوخیسم ماژوری که همواره با من بوده است و پایانش به خودم کردم که لعنت بر خودم باد می انجامد به ایشان پیشنهاد دادم به یکی از ییلاقات خارج از شهر برویم که شهرتی-صد البته به کذب- در سرسبزی و مهمان نوازی دارند و به قول یکی از اهالی اش: مردم گیلان آرزوی زیستن در چنین مکانی را - ارواح خیک گنده ی خودش - دارند!!! باری، در حال گشت و گذار در دامان طبیعت بودیم که دیدیم ای بابا خودروی گرام در حال انجام پاره ای حرکات موزون به سبک بندری می باشد! در ابتدا گمان مان بر این بود که شاید این حرکات جنبشیِ فیزیکی- اسلامی به دلیل موسیقی در حال پخش از سیستم خودرومان است اما ناگهان مادر خان ما را با فریادی نه چندان دهشتناک(!) هشیار نموده و موجبات نجات جان دو انسان بیگناه را فراهم کردند. چراکه لاستیک در حدی پنچر گردیده بود که جای هیچ گونه شوخی نداشت و تنها راه نجات از این دووشواری آپاراتی می بود و بس. بنابراین پس از مقادیری آوارگی و سرانجام نیل به هدف والایمان یعنی زیارت مغازه ی متبرکه ی آپاراتی جان و ملاقات چهره ی سیاه برزنگی خودِ وی، لبخندی به پهنای لب نقاشی نموده و تقدیم نمودیم که ای کاش لب هایمان تب خال می زد و نمی خندیدیم. این گونه شد که وی پرده ی حیای بینمان را بنا به فرهنگ بسیار بالایش(!) پاره شده فرض نمود و شروع به مزه پرانی کرد. 

لازم به ذکر است که ایشان هر دم را غنیمت شمرده و از پرسیدن هیچ گونه سئوال خصوصی(!) و غیر خصوصی دریغ ننمودند. مادر خان جانِ ما نیز با سادگی و صداقت تمام پاسخ گوی ایشان بودند.سئولاتی نظیر:

-فامیلتان چیست؟

-این خانم نسبتشان با شما چیست؟

-همسرتان چه کاره است؟

-همسر دخترتان چه کاره است؟

-گفتید چند فرزند دارید؟(اصلا نگفته بودند)

-چرا به این شهر آمده اید؟

-این جا خیلی خیلی از شهر شما بهتر است.من بسیار به شهرتان آمده ام.همگی تان آرزوی آمدن به این جا را دارید! مگر نه؟ و ...

وی طوری با جزئیات و گ ش ت ا ر ش ا د وار در پی یافتن پاسخ سئوالات بی ربط خود بودند که پس از چند دقیقه تا سر حد دیوانگی عصبانی شده و عنان خشم از کف دادم و نعره کشیدم که جناب آقای نسبتا محترم آیا دختری دم بخت دارید که این گونه بیست سوالی به راه انداخته اید؟اگر چنین است برادر من پنج ساله است و گمان نمی کنم عمرتان کفاف دیدن عروسی ایشان را بدهد! مادر خان جان نیز که دیدند ما الان است که به سمت مرد هجوم برده و سرشان را خیلی اتفاقی مورد اصابتِ جدول کنار خیابان قرار دهیم ایستاده و کمی آن طرف تر سرشان را به روزنامه ی داخل خودرو گرم نمودند. اما مگر چَشم سفید دست بردار بود؟ اندکی بعد پسر کوچکی وارد مغازه شد و بابا گویان با بینی آویزان نشست و به من خیره شد! مرد هم که دید چشم غره رفتن به پسرش سر من را حسابی گرم کرده رو به مادر خان کرد و پرسید هاچ-خانوم چند سال دارید؟به چهره ی تان که شصت هفتاد می خورد. مادر خان جان که با دهان باز در بی پروایی مرد وا مانده بود پاسخی نداد و من گفتم مادرم به تازگی وارد دهه ی پنجاه عمر گهربارشان شده اند. مردک نیز در پاسخ گفت مادرتان چطور؟ایشان نیز زنده اند؟ و در برابر پاسخ مثبت فرمودند مــــاشــــــاا...! از قضا بنده بر اسای دیده ها و شنیده ها از این موضوع مطلع بودم که اهالی این دیار هرکدام به تنهایی قدمتی به اندازه ی قدمت درختان محل سکونتشان دارند ولی قبل از ادای هر جمله ای پسرک لب به سخن گشود که پدر جان خودت که شصت سال داری و مادر بزرگت که هنوززنده است و در برابر چشمان گشاد ما اضافه نمود تازه ایشان خیاطی هم میکنند!بعله! بدین ترتیب بود که در عرض سی و دو ثانیه ایشان لاستیک را همانند روز اول نموده و تحویل داده و کرکره ی مغازه را پایین کشیده و فرار را بر قرار ترجیح دادند! قسمت جالب ماجرا اینجاست که ایشان وقتی مبلغ درخواستیِ تقریبا دو برابر را اعلان نمود و با مخالفتی مواجه نگشت روی خود را برگرداند و به پسر بچه گفت خودشان هم می دانند یک گوشه ی شان باد میدهد که صد البته بنده متوجه عمق کلام ایشان نشدم وگرنه الان از بازداشت گاه در حال ارسال پست می بودم!




نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392ساعت توسط | |

شادِ شادِ شاد جان یک رفیقی ار عنفوان جوانی داشته اند که ایشان وقتی من طفلی خرد بودم و با در و دیوار خانه مان مشغول خاله بازی بودم در دانشگاه پذیرفته شد و اکنون که در خدمت شما هستم و کوچکترین فرزندم در حال تحصیل در مقطع دکترا در سن چهل و اندی  سال می باشد هم چنان در حال تحصیل علم و بالا رفتن-چه بسا جفتک چهارگوش انداختن- روی راه پله ی ترقی و پیشرفت می باشد. لازم به ذکر است که مقطع تحصیلی پیشین،کنونی و -به سلامتی- آینده ی ایشان کاردانی می باشند که در بین دوستان به پست دکترای کاردانی شهرت یافته است.از آن جایی که پسرعموی پدری ایشان در سمت ریاست دانشکده قرار دارند همانا انتظار می رود که در طی سال های آینده از ایشان به عنوان پدر دانشکده و یا ریش سفید یاد شده و نهضت جدیدی بنیان گذارند تا  با این گام نوین که در پروسه ی درس و دانشگاه ایجاد نموده اند یادشان در خاطره ها و نامشان در یادها بماند! به صورتی که بعد از واژه ی "علی بی غم" و "علی مستمع آزاد" چشممان را به عبارت "علی ورودی خدا،خروجی امام زمان" روشن گرداند. 

باری،ایشان با اعتماد به نفسی از جنس کاذب که "به ماه بگویید در نیاید من درآمدم" و "هیشکی مثه مو نمیتونه وار به انضمام یک عدد انگشت اشاره" سال گذشته جهت انجام پاره ای امور خیر به منزل رئیس یکی از ادارات اصلی شهر رفته و با یک عدد زانیای ناقابل و یک فوق لیسانسِ کاردانی و یک عدد پدر کارمند بانک و یکصد و هشت عدد سکه ی بهار آزادی و یک جلد کلام الله مجید و یا بعضا کریم و یکهزار سیصد و شصت شاخه گل انتراغینعاومیخ (در حد همین مضامین) قصد بردن عروس خانم به منزل پدری بدون اعمال هیچ نوع چک و چانه را داشتد که متاسفانه طبق انتظار کلیه اشیاء جاندار اطراف ایشان که قصد منصرف کردنشان را داشت جواب رد شنیده و با دست های دراز و پاهایی خیلی خیلی درازتر راه منزل در پیش گرفت و کنج عزلت گزید. وی پس از این واقعه تصمیم خویش را بر این نهاد که سر در جَیب مراقبت فرو برده و دنیا و مافیها را به دست اهلش سپارد.بنابراین بر این شد تا کلیه ی ماترک خویش را نزد یکی از دوستان به امانت سپرده و مبلغی جهت ابتیاع ملزومات اولیه ی زندگی دریافت دارد. سال گذشته نیز پس از ماه ها ریاضت موفق به دریافت وام دانشجویی جهت انجامِ فریضه ی دینی خود گشت و گام در راهِ سفر عتبات عالیات و مکه ی مکرمه،معظمه الخ... نهاد.این حوادث تا چند ساعت پیش برای بنده ی که تنها چندین بار موفق به زیارت این شیٌ عجاب گشته بودم از اهمیت چندانی برخوردار نبود تا اینکه از شاد خان شنیدم که ایشان یک عدد بیوه ی چهل و اندی ساله به علاوه ی سه عدد فرزند را به عقد خود درآورده و ماشین و حساب های بانکی خویش را- که مُردَر  پدربزرگشان بوده است- در کمتر از دو ماه به نام ایشان فرموده اند. این است که این جانب و شادِ شاد خان همواره در کفِ حرکت بی مثال و خیرخواهانه ی ایشان قرار گرفته ایم و درمانده ایم که آیا این عاقبت تحصیل علم زیاد! می باشد و یا دعاهای خیری که در حق خودشان می نمودند که بارالها آنچه برای خود می پسندی برای من بپسند؟شاید هم کار قهقهه های ایشان پس از ادای این جمله می باشد!الله اعلم!


ما این شعر را در نوجوانیمان بسیار دوست می داشتیم. 

    آن کس که بداند و بداند که بداند   اسب شرف از گنبد گردون برهاند

    آن کس که بداند و نداند که بداند     بیدارش نمایید که بس خفته نماند

    آن کس که نداند و بداند که نداند     لنگک خرک خویش به مقصد  برساند

    آن کس که نداند و نداند که نداند     در جهل مرکب ابدالدهر بماند



نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1392ساعت توسط | |

روزی روزگاری عطرا بانو نوجوانی پانزده ساله بود که تازه به عرصه ی دبیرستان گام نهاده و سختی های راه را به جان خریده بود.خوانندگان قدیمی وبلاگ-آن دسته از دوستانی که پیش از سونامی شیفت و دیلیت بلاگفا در خدمتشان بودیم- یحتمل خاطراتی محو از نخاله های دبیرستان گوانتانامو به یاد می آورند.لطیفه ی دو(ناظم)،نجمه تیوپ(ناظم شماره ی دو)،مقدسی سبیل(معلم) و شریعت مداری بنگاه ازدواج سیار و...

این جانب یک معلم ریاضی داشتم که شدیدا پیرو خط امام و فرزند بیش تر زندگی بهتر بودند،بدین ترتیب بود که در بحبوحه ی کلاس ها تصمیم به افزایش جمعیت کره ی زمین گرفته و خواسته و ناخواسته -الله اعلم- پروسه ی بارداری خود را با تقویم کلاس های ما منطبق نموده و بدین امر خطیر مبادرت ورزیده بود.از آن جایی هم که گویا اهل خدا و پیغمبر و ائمه بودند همواره تلاششان بر این بود تا دستور پیشوایشان را دوبرابر(!) اطاعت نمایند و بنده حدس می زنم به دلیل پاک بودن نیت و اخلاص در عمل! پروردگار عالمیان دعایشان را مستجاب فرموده به ایشان اجر دوبل عطا نمود. جانم برایتان بگوید که اگر از سطح اطلاعات ایشان سوال بفرمایید احتمال نود و نه ممیز نه دهم درصد خدمتتان عرض می کنم که ایشان نیز همانند آقای کردان،زیر مدرکشان را به جای وزارت علوم شنگول و منگول امضا کرده بودند.اول کلاس پس از صرف پنج الی هشت دقیقه از وقت گران بهای خود جهت مثلا! تدریس،خود را بر صندلی رها کرده و در گشاد ترین حالت ممکن جلوس می نمودند و به ما امر می کردند که کتاب حل المسائل فلان انتشارات را تهیه کرده و خود یاد گرفته و حل کرده و به کار بر بندیم!بعـــله عزیزانم این گونه بود که این بانوی سید آل پیغمبر نوجوانان این مرز و بوم را همچون پرنده ی اسکل نامی فرض و تلکه می فرمود! از سایر هنرنمایی های این بانو نیز می توانم به روح بسیار صبور و گرم و جمعه به مکتب آور ایشان اشاره کنم که اگر مشاهده می نمود بعضا یکی از اسکل های داخل قفسش علی رغم  کلیه ی توضیحات مفصل! هنوز یک مثبت و منفی را جا به جا میگذارد در مقابل چشمان حیرت زده ی دیگران شروع به استیضاح و سپس سخره  گرفتن وی می نمود و خنده هایی آن چنان بلند سر می داد که تا هفت کلاس آن طرف تر نیز قادر به شنیدن آن بودند چنان چه گویی مادر جانشان باری دیگر نکاح فرموده اند.بنده به جرات می توانم ایشان را از دلایل بزرگ دلزدگی اینجانب از درس شیرین ریاضی در آن مدت بدانم.

باری درست دو سال پس از این واقعه ی شوم بار دیگر بخت و اقبال به ما رو نمود و پریچه ای در قالب معلم ریاضی به استخدام مدرسه ی ما در آمد و به همه و از همه مهم تر خود بنده ثابت نمود آی کیوی این جانب در یادگیری علم ریاضیات در حد سس مایونز قاشق خورده نمی باشد! کار تا آنجا بالا گرفته بود که بنده به تنهایی معادلاتی را که ایشان تدریس ننموده بودند پیشاپیش یاد می گرفتم و به سایرین نیز آموزش میدادم، فقط و فقط به خاطر این که ایشان یک بار از دهانشان پرید! به ما گفتند شما به نظر از استعداد بالایی در این زمینه برخوردارید.

+سرکار خانم حسین زاده هرجا هستید روزهاتان پرتقالی باد.

+نمیدانم چند نفر دیگر در این دنیا وجود دارند که با یک جمله ی معلم و استاد و مربی شان از نمره ی تک به بیست و المپیاد برسند اما می دانم تعدادشان کم نیست.کسانی که با یک لبخند می شکفند و با اخمی در هم می شکنند.

+ای کسانی که به مقام شریف معلمی نائل گردیده اید،در نزد خدا سخت ناپسند است که از این درجه به نحو احسن استفاده ننمایید و بندگان ما را از استعدادی که ما به ایشان عطا نمودیم ناامید گردانید.



نوشته ی پشت کامیونی این هفته:در نانوایی هم جوش شیرین می زنند،بیچاره فرهاد 




نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1392ساعت توسط | |


Design By : Night Skin